خرید بک لینک
- بر میگردیم ایران ؟ مامان شما حالتون خوبه ؟ می خوایم بریم ایران چیکار ... اونجا بهمون پول و خونه میدن ؟ - نه ولی برمیگردیم پیش خانواده ی پدرت .. درسته من پرورشگاهی هستم ولی پدرت که خانواده داره - مامان معلوم هست چی میگی ؟ پیش خانواده ی بابا ... همونایی که بیست سال پیش شما و پدر رو طرد کردن - اوهوم سارا نمی دونست چی بگه . اصلا حرفای مادرش رو درک نمی کرد . با همچین پشتوانه ای تمام اموالش رو به کانگ جون و سی وو برگردوند ؟ اگه برگردن ایران و اونجا هم کسی قبولشون نکنه چی ؟

برچسب: داستان دابل اسی,داستان دابل اسی عاشقانه,داستان دابل اسی همسان,داستان دابل اسی کوتاه,داستان دابل اسی ها,داستان دابل اسی خنده دار,داستان دابل اسی روز های شیرین,داستان دابل اسی جدید,داستان دابل اسی معجزه,داستان دابل اسیcompensation, نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت: 23:25

سارا کنار پنجره نشسته بود و با قیافه ای عبوس و جدی بیرون رو تماشا می کرد . مدتی گذشت مریم هر از چند گاهی به سارا نگاه می کرد و می دونست که دل تو دل دخترش نیست

- چرا نمی خوابی عزیزم ... تا ایران خیلی راهه

- خوابم نمیبره مامان

- می ترسی ؟

سارا به سمت مادرش برگشت . نگرانی از چشماش مشخص بود

برچسب: داستان دابل اسی,داستان دابل اسی عاشقانه,داستان دابل اسی همسان,داستان دابل اسی کوتاه,داستان دابل اسی ها,داستان دابل اسی خنده دار,داستان دابل اسی روز های شیرین,داستان دابل اسی جدید,داستان دابل اسی معجزه,داستان دابل اسیcompensation, نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت: 23:25

یورا معلق توی زمین و هوا بود و دستی محکم دستش رو گرفته بود . با شوک ناشی از افتادن تازه به خودش اومده بود و فهمیده بود چیکار کرده . با دیدن دستایی که اون رو نگهش داشته بود بیش از پیش متعجب شد. پدرش با قدرت اون رو بالا کشید و بعد بغلش کرد و اون رو با خودش به وسط پشت بوم آورد . با اینکه دخترش رو نجات داده بود اما جرئت باز کردن چشماش رو نداشت . یورا بی پناه تر از همیشه توی آغوش پدرش فرو رفته بود. بالاخره پدرش چشماش رو باز کرد و با دیدن دخترش که توی آغوشش چمبره زده نفس عمیقی کشید و یورا رو محکم تر در آغوش کشید . بقیه هم که انگار منتظر یه تلنگر بودند با این حرکت پدر ی

برچسب: داستان دابل اسی,داستان دابل اسی عاشقانه,داستان دابل اسی روز های شیرین,داستان دابل اسی همسان,داستان دابل اسی کوتاه,داستان دابل اسی ها,داستان دابل اسی خنده دار,داستان دابل اسی جدید,داستان دابل اسی معجزه,داستان دابل اسیcompensation, نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 2:25

صبح روز بعد پسرا به همراه سارا و مینا برای عیادت از یورا راهی خونه ی آقای کیم شدند. یورا و آقای کیم و کیو سر میز مشغول خوردن صبحانه بودند. آقای کیم تمام مدت با لبخند مشغول تماشای صبحانه خوردن یورا بود. - پدر جون اگه همچنان به زول زدنتون ادامه بدید نمی تونم بیشتر از این بخورما - برام خیلی عجیبیه؟ - چی ؟ - اینکه تو هیچ وقت مادرت رو ندیدی و هیچ وقت هم هیچکس درموردش با تو صحبت نکرده اما تمام حرکاتت هم مثل صورتت شبیه اونه یورا سرش رو پایین انداخت.

برچسب: داستان دابل اسی,داستان دابل اسی عاشقانه,داستان دابل اسی روز های شیرین,داستان دابل اسی همسان,داستان دابل اسی کوتاه,داستان دابل اسی ها,داستان دابل اسی خنده دار,داستان دابل اسی جدید,داستان دابل اسی معجزه,داستان دابل اسیcompensation, نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 2:25

پس از مدت های مزید می دوباره کام بکیدم بریم سراغ مزرعه حیوانات دوست داشتنیمون ژست دالی گونه ی کیو که از جناب گوریل جدیدا زیاد رویت شده هیچ ژست دور از انتظار از نیو لیدر که اصلا هیچ ابهتی برای لیدریت نداره رو هم فعلا روش سرپوش میذاریم یکی هیونگو دریابه عایا چیزی که اون الان به خودش گرفته ژسته ؟ ما نمردیم و بالاخره از این دو آجوشی و اون مشرف به آجوشی سمت چپی یه عکس درست درمون دیدیم هرچند که لبخنداشون بیشتر از آجوشی ها شبیه بچه ابتدایی هاست ولی ما به روی خودمون نمیاریم شما هم نیارید

برچسب: نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 2:24

نو کپشن

فقط با عرض سلام واسه دیدن سمورخان و سمورخان برین ادامه

برچسب: otterbox,otter,otterbox defender,otter pops,otteroo,otterbox note 7,otterbein university,otterbox iphone 7,otterbox symmetry,otterbox iphone 6 plus, نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 2:24

بعد از رفتن بچه ها دوباره خونه درگیر سکوت رعب انگیزش شد. مادر سارا به سمت آشپزخونه رفت و در عرض نیم ساعت میز رو لبریز از غذاهای رنگ و وارنگ کرد و بعد از اتمام کارش به اتاق پسرا رفت تا برای شام صداشون کنه.

کانگ جون روی تخت دراز کشیده بود و در حالیکه یه بالشت توی بغلش بود به سقف خیره شده بود. سی وو هم توی اتاق کانگ جون بود و در حالیکه روی زمین نشسته بود سرش رو به تخت تکیه داده بود و اون هم غرق در افکار خودش بود.

برچسب: داستان دابل اسی,داستان دابل اسی عاشقانه,داستان دابل اسی روز های شیرین,داستان دابل اسی همسان,داستان دابل اسی کوتاه,داستان دابل اسی ها,داستان دابل اسی خنده دار,داستان دابل اسی جدید,داستان دابل اسی معجزه,داستان دابل اسیcompensation, نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 2:24

هیون به سارا اجازه توضیح نداد و به سمت یونگ سنگ رفت و مشتی رو حواله ی صورتش کرد. یونگ سنگ پخش زمین شد. بعد از چند ثانیه سر جاش نشست و در حالیکه خون جاری از گوشه لبش رو با دستش پاک می کرد پوزخند زد. از سر جاش بلند شد.

- با چه حقی به دوست دختر من نزدیک شدی ؟

- دوست دختر تو ؟ حرفای خنده دار می زنی هیون .... یه نفر تو این مدرسه بیار که ندونه دوست دخترت عاشق دلخسته ی منه

برچسب: داستان دابل اسی,داستان دابل اسی عاشقانه,داستان دابل اسی روز های شیرین,داستان دابل اسی همسان,داستان دابل اسی کوتاه,داستان دابل اسی ها,داستان دابل اسی خنده دار,داستان دابل اسی جدید,داستان دابل اسی معجزه,داستان دابل اسیcompensation, نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 2:24

ببخشید یکم دیر شد .... این مدت وقت نکردم بزارم ولی از این به بعد زود زود میذارم مرسی از توجهتون _________________________________________ با صدای باز شدن در مریم سرش رو بلند کرد . می دونست کانگ جونه . کانگ جون در حالیکه قدمهاش رو می کشید مستقیم به سمت پله ها راهی شد . - کانگ جون !! کانگ جون به سمت مریم برگشت . خستگی از چشماش مشخص بود - خوبی پسرم ؟ - فقط خستم - اتفاقی افتاده - نه . فقط می خوام یکم بخوابم . شب بخیر

برچسب: داستان دابل اسی,داستان دابل اسی عاشقانه,داستان دابل اسی روز های شیرین,داستان دابل اسی همسان,داستان دابل اسی کوتاه,داستان دابل اسی ها,داستان دابل اسی خنده دار,داستان دابل اسی جدید,داستان دابل اسی معجزه,داستان دابل اسیcompensation, نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 2:23

- هیونگ میشه بهم بگی اینجا چه خبره ؟ - بهت میگم به موقعش - ولی... - ولی نداره تو هم حقیقتو بفهمی بهم حق میدی - کدوم حقیقت هیونگ ... این چه حقیقتیه که باعث شد مادر و سارا رو از خونه بیرون کنی - بهم اعتماد کن سی وو - من نمیام تو خونه - یعنی چی - نمی خوام با اون زن زیر یه سقف باشم - سی وو اون مادرمونه

برچسب: داستان دابل اسی,داستان دابل اسی عاشقانه,داستان دابل اسی روز های شیرین,داستان دابل اسی همسان,داستان دابل اسی کوتاه,داستان دابل اسی ها,داستان دابل اسی خنده دار,داستان دابل اسی جدید,داستان دابل اسی معجزه,داستان دابل اسیcompensation, نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 2:23

صفحه بندی